آنیتاآنیتا، تا این لحظه: 16 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

آنیتا کوچول بابا

تعیین روز تولد

این روزها من و بابا  تو فکر تعیین یه روز برای برگزاری دومین سال جشن تولدت هستیم دو هفته دیگه تعطیلات عید فطر شروع میشه و بیشتر اعضای فامیل برای تعطیلات میان  شمال و ما هم تصمیم گرفتیم تولدت رو همون روز برگزار کنیم اما به دلیل مشخص نبودن تاریخ دقیق عید فطر ما به مشکل برخوردیم و فکر من حسابی درگیر شده بود که خاله فروغ مثل همیشه به دادم رسید و مشکل ما رو با فداکاریش حل کرد و قرار شد روز یکشنبه 29 مرداد(که شاید عید فطر باشه) برات تولد بگیریم.دو روز پیش لباس  تولد هم خریدیم یه لباس سفید
18 مرداد 1391

کچل

کچل اسم عروسک  محبو ب توئه یعنی در واقع اسم عروسکهای محبوب توئه چون تو یه عالمه عروسک کچل داری که اسم همشون کچله البته به جز ساره .چند ماه پیش یه دفعه به یکی از عروسک هات گفتی ساله اون موقع نمی دونستم ساله یعنی چی و از کجا اومده اما بعد متوجه شدم اسم یکی از بچه ها تو مهد کودک ساره است و تو این اسم رو برای عروسکت انتخاب کردی.هر وقت می ریم تو اسباب بازی فروشی تو  تنها چیزی که انتخاب می کنی یه عروسک کچله. دیگه صاحب مغازه هم هر وقت ما رو می بینه می خنده چون می دونه چی قراره بخریم خلاصه اینکه تو خونمون به هر جا چشم بندازی کچل می بینی
18 مرداد 1391

بچرخ

یکی از چیزهایی که خیلی بهش علاقه داری پنکه است تو اسمش رو بلدی اما بیشتر مواقع به جای پنکه میگی بچرخ .دوست داری بری قدم بزنی،وارد تک تک مغازه ها بشی ببینی بچرخ دارن یا نه اگه داشته باشن از خوشحالی جیغ می کشی و میگی اینها بچرخ دارن و بعد بهشون میگی مواظب باشین بچرخ خراب نشه و اگه پنکه خاموش باشه میگی خراب شده بابا بیاد پیچیکو(پیچ گوشتی) بیاره درستش کنیم و خلاصه اینکه هر وقت بهت بگم آنیتا لباس بپوش بریم ببینیم مغازه ها بچرخ دارن ،با اینکه از لباس پوشیدن بدت میاد سریع لباست رو می پوشی تا بریم بیرون.تو ازاینکه خونه ما پنکه نداره خیلی ناراحتی و به بابات گیر میدی که لوستر خونه رو در بیاره جاش بچرخ بذاره و ناگفته نماند که بابا تصمیم گرفته یه پ...
14 خرداد 1391

شعر

این هفته تو تونستی یه شعر رو به طور کامل بخونی شعرش این بود میوه نخور نشسته                     رویش مگس نشسته اول بشور با دقت                      بعدا بخور با لذت اگرچه تو شعر رو به روش خودت می خونی میوه نشسته                             رویش مگس نشسته اول بشور با دقت   &...
14 خرداد 1391

تیز

یه مشکل خیلی جالب دیگه که این روزها باهاش درگیریم "تیزه" یه ماه پیش وقتی داشتی شلوار لی می پوشیدی که بریم بیرون یه دفعه زدی زیر گریه و گفتی تیزه من کلی شلوار رو زیرو رو کردم تا مشکلش رو پیدا کنم اما به ظاهر شلوار هیچ مشکلی نداشت و بقیه شلوار هارو هم گفتی تیزه ما نگران شدیم فکر کردیم شاید پاهات مشکلی پیدا کردن اما وقتی گفتی بلوز و حتی کفشهاتم تیزن فهمیدیم این بهانه جدیدته. یه کتانی قهوه ای داشتی وگفتی این تیزه و ما فکر کردیم شاید اندازه اش برات مناسب نیست و باید بزرگترش رو برات بخریم و یه کتانی سایز 24 یعنی یه سایز بزرگتر خریدیم اما اون هم تیز بود! و بعد فکر کردیم شاید هوا گرم شده و پاهات توی کتانی عرق می کنه و رفتیم یه کفش برات خریدیم ...
3 خرداد 1391

اولین هدیه روز معلم

الان دو هفته است که به مهدکودک میری،با پرستار و بابابزرگ میری و بعد از دو،سه ساعت میان دنبالت و به خونه برمی گردی. از اینکه نمی تونم همراهیت کنم خیلی ناراحتم اما می دونم که اونجا رو دوست داری و مربی تو از اینکه نسبت به سن خودت خیلی خوب صحبت می کنی ازت تعریف می کنه و کلاس موسیقی بچه های بزرگتر رو خیلی دوست داری و کلی با موسیقی شون می رقصی و بالاخره امروز با بابا رفتیم تا برای مربی تو کادو بخریم یه شیزینی خوری  که یه جعبه خیلی قشنگ داشت خریدیم و تو همینکه هدیه رو دیدی گفتی قشنگه،گفتم می خواهیم بدیم به خاله سحر گفتی "نه نده آنانا"یعنی نده مال آناناست و من تجربه قشنگی داشتم ،تجربه خرید هدیه برای روز معلم دخترم چیزیه که هرگز به اون فکر نکرده...
11 ارديبهشت 1391

اولین روز مهدکودک

این هفته اولین روز مهد رفتن رو تجربه کردی دوشنبه رو مرخصی گرفتم تا اولین روز مهدکودک رفتن رو همراهت باشم پرستارت "خاله فرحناز" هم با ما بود ،با ساق و زیر سرافونی سفید و یه سرافون کوتاه خاکستری واقعا زیبا شده بودی وقتی وارد مهد شدی کلاست رو شناختی چون موقع ثبت نام اونجا رو دیده بودی  و بدو بدو وارد کلاس شدی و من دلشوره عجیبی داشتم. نیم ساعت بازی کردی و اصلا سراغ منو نگرفتی و من هم حسابی با خانم بادلی از همه چیز و همه جا صحبت کردم اما بعد پرستارت علی رغم مخالفت من اومد تا یه نگاهی تو کلاس بندازه و تو هم وقتی اونو دیدی شروع به گریه کردن کردی و دیگه حاضر نشدی اونجا بمونی روز سه شنبه با پرستارت رفتی مهد و بعد از یه کم بازی کردن از کلاست خا...
1 ارديبهشت 1391

آنانا

این روزها داری اولین جملاتت رو به زبون میاری چند روز پیش گفتی «نی نی صدا نکن» امرو هم گفتی «پیشی غذا نخورد» و من داشتم به اولین کلماتی که به زبون آوردی فکر می کردم و حیفم اومد از آنانا برات ننویسم از اولین باری که اسمت رو به زبون آوردی حدودا 8 ماه می گذره .گفتی آنانا و هنوز هم اصرار داری که اسمت آناناست نه آنیتا .کم کم همه دارند تو رو آناناصدا می زنند  و اعتقاد دارند آنانا قشنگ تره نمی دونم حق با اونهاست یا نه اما وقتی تو این اسم رو ادا می کنی قشنگ تر از هر واژه دیگری تو این دنیاست ،آنانا بهترین و مقدس ترین واژه دنیاست و می خوام بگم آنانای عزیزم "من نمازم تو رو هرروز دیدنه "
27 فروردين 1391

مهدکودک

این روزها در جستجوی پیدا کردن یه مهدکودک مناسب برای تو هستیم از مهدکودک گلها خوشم اومد چند روز پیش که رفته بودم اونجا رو ببینم تو رو هم برده بودم ،صدای بچه هارو که شنیدی دویدی طرف اتاق بعد هم رفتی توی اتاق و اصلا سراغی از من نگرفتی موقع اومدن هم کلی گریه کردی، دلت می خواست همونجا بمونی این موضوع منو دلگرم می کنه که با مهد کودک زود کنار میای البته تو فقط قراره هفته ای سه روز،روزی 2 الی3 ساعت بری مهد تا با بچه ها بازی کنی و زندگی کردن کنار بچه ها رو ببینی و یاد بگیری چون تو دوروبرت هیچ بچه ای نیست و این موضوع باعث شد تا ما چنین تصمیمی رو بگیریم امروز هم رفتم مهد و مربی تو رو دیدم قرار شد چون بچه های سن تو کلاس آموزشی خاصی ندارن ...
26 فروردين 1391

پیک نیک

بالاخره عید سال 1391 هم رسید وتو دومین بهار زندگیت رو تجربه می کنی حالا حرف می زنی البته فقط کلمه میگی نه جمله اما همه کلمات رو می تونی بگی هوا یه کم گرم شده و ما در هر فرصتی که بتونیم با هم به پیکنیک میریم البته چون هوا یه کم سرده همیشه چادر کوچولوتو که تو تولدت خاله برات هدیه گرفته بود می بریم 13 بدر تقریبا تمام وقتت رو تو چادر بودی. تو چادرت رو خیلی دوست داری تو خونه هم خیلی وقتها تو اون شیر می خوری یا بازی می کنی .دوازدهم فروردین هم با هم رفتیم بیرون تو گلهای زرد وحشی رو از ریشه در می آوردی و میگذاشتی رو شاخه درختها می گفتی سرجاش یعنی اینها رو دارم میذارم سرجاش یه بار دیگه هم که با هم رفته بودیم جنگل کاج ،کنار دریا، بچه ها داشتند تو...
16 فروردين 1391